کوچه ی اَقاقیـا
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:40
حادثه ای زودهنگام... احساس دو غریبه... در زیر باران کوچه ی اَقاقیا , ورق خورد... همهمه ی خاطراتی که صف کشیده بودند تا در قطار پاییز , به سمت فراموشِستان روانه شوند در لا به لای مسافران دیار فراموشی... نقاشی هایی بودند که بوی غریب امید را به همراه خود داشتند ... مانع این کوچ اجباری شدند... غروبی وسیـ...
دوستت دارم
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
اینبار.... در این شب ابری... در کنار انبوهی از اندوه مشکلات... کلبه ای ساختم کلبه ای که دور تا دورش را دیواری بلـــــند از خاطره هایمان فرا گرفته است آری... در شبی به بلنـــدیه یلــدا .... کلبه ای از جنس عشق و حسرت .... در گوشه ای از این شکنجه گاه... اسیری تو را صدا میزند ... در انتهای دوستت دارم ها...
مـــرداب
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
قـــاصدک....
بـــهار
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
زمستان... دی ... پایان اشتباهی خوب , با کوله باری از تجربه ای بی ارزش به سوی خانه بهمن ... قدم در چالشی دشوار برای فرار از احساسات نمایشی زهر با نگاره ای تلخ اسفند .... میلادی به هنگام برای خانه ی کوچکمان دوباره ... غروبی غم انگیز در اوج طلوع دوباره ... خسته و خواب آلود روحی تکه و پاره در پی شروعی د...
خـــواب
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
گرما هوا بسیار گرم شده گردافشانی گل ها باعث شده بسیار خسته و بی حوصله شوم هیچ وقت فکرش را نمی کردم استراحت در بام خانه آن هم زیر آفتاب اینقدر دلنشین باشد آفتابی داغ و آرام بخش انگار تمام افکارم را جایی جا گذاشته ام تمام وجودم را خواب فرا گرفته نسیمی گرم که پلک هایم را سنگین می کند خوابی به وسعت آسما...
قاصدک
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
ماه ها گذشت ، بی آنکه از خیال تو دور شوم.تغییر کرده ام...دنیایم کوچک تر شده ...و حرف هایم کمدیگر حوصله ی نوشتن را هم ندارمتمام کارهایی که برایم مثل زیستن بوداز دیوار رفتارم خط خوردهبه پایان امید به تو نزدیک شده ام نگاهم کن...من هنوز در انتظار قاصدک نشسته ام...
انقلاب
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:38
انقلاب بوی انقلاب می آید نفس هایم روبه بهبودی می رود قدم هایم محکم تر شده احساسات , پررنگ انگار که چهارچوب های زندگی ام تغییر کرده و شکسته شدهبه دوردست ها می اندیشم و قدم هایم را محکم و پایدار برمی دارم دیگر به پشت سر نگاه نمی کنم و از مسیر سبز خود لذت می برم نگاری از تحول بر دیواره های باورم نشسته ...